تبليغاتX
با هم باشیم

با هم باشیم

My Yahoo Id Is :Peshek_Parot

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:12  توسط مرسده  | 

                   
        This Blog Hacked And Fucked By Zahedan Boyz  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:10  توسط مرسده  | 

مداد رنگی!

 

برگه راُی جلومه..روی میز.. خودکار سیاه  رو از کنارش برمیدارم و تو دلم به خودم فحش میدم که چرا جعبه مداد رنگی هامو با خودم نیوردم!

سرمو از تو کابین میارم بیرون و سرمه رو صدا میزنم : "خودکار سبز و قرمز همراته؟"  قیافشو تاب میده و میگه : "هان؟"  داد میزنم !  دست تو کیفش میکنه و چندتا خودکار درمیاره ( آخه هروقت برای نوشتن شماره به یکی خودکار میده یادش میره که پسش بگیره)

 

با خودکار قرمز چندتا گل بزرگ گوشه هایی برگه میکشم... با برگای سبز تکمیلشون میکنم ... سیاه رو برمیدارم و واژه مورد علاقمو روی برگه مینویسم...  بهش نگاه رضایت آلودی میکنم ( تا حالا اینقدر خوش خط ننوشته بودم) ...دلم نمیاد تاش کنم...  

 

قرقرهای سرمه رو از بیرون میشنوم :" نه به اونکه  گیساتو کشیدم و اوردمت نه به الان که دل نمیکنی ... داری نامه مینویسی؟" 

 

میام بیرون و باهم میریم طرف صندوق ...

 برگه رو بهش نشون میدم ...

 

ازم میپرسه :" مگه  آزادی هم کاندید شده ؟!؟!"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 16:2  توسط مرسده  | 

عصمت خانوم !

 

 

 الان  کانال  arte داشت یه مستند از ایران نشون میداد از پارکای تهران... از جوونای مستعدمون... از اوقات فراغتشون...از دختر و پسرای مدرسه ای مون که کلاس درسشونو تو هوای باز تشکیل میدن و....  ازیه چیز تکراری... یه تکرار زشت ...

 

بالاخره باید یه اسباب بازی دست این جوونا بدن که سرشون گرم شه دیگه ! دختربازی که ممنوعه ! رقص و پایکوبی که قدغنه!ترقه بازی و چهارشنبه سوری که درآئین مانیست ! خب بالاخره جوونام حوصله شون سرمیره و مجبورن بشینن یه گوشه.

وقتی یه گوشه نشستن اون وقت میرن تو فکر که چرا اوضاع اینطوریه ؟ وقتی فکر کردن که چرا اوضاع اینطوریه اون وقت یکی باید بهشون جواب بده ! وقتی یکی خواست بهشون جواب بده باید یا راست بگه یا دروغ . اگه دروغ بگه که مشکل حل نمیشه اگه راستش روبگه که گند خیلی چیزا درمیاد! اگه گند خیلی چیزا دربیاد پای خیلی ها میاد وسط! پای خیلی ها که اومد وسط . اصلا بابا ولش کن دیگه !تو به این جوونا چیکار داری آخه ؟ طفل معصوما نشستن واسه خودشون حشیش و هروئین شونو می کشن...  به کار کسی کاری ندارن که! بذار تو حال خودشون باشن دیگه! اینا اگه هوشیار بشن باید هزارتا سوال شونو جواب داد! تمام معلمهای ایران روهم که جمع کنی جواب این همه سوال رو نمیتونن بدن !

 

مثل این میمونه که آدما رو تشنه نگه داری و مرتب نصیحتشون کنی که آب چیز خوبی نیست! وقتی آدما از اینور و اون ور می شنون یا میبینن که یه چیکه آب چیز بدی هم نیست تا یه دقیقه ولشون کنی فرار می کنن و می زنن بیرون و به اولین استخر که رسیدن بدون مایو و کمربند نجات و نجات  غریق می پرن تو آب و خودشونو به کشتن میدن!

حالا به هرکی بگی میگه با این مشکل باید ریشه ای برخورد کرد!  یکی نیست بش بگه شعارای سخت سخت نده! ریشه رو ول کن تشنگی رو بچسب... اینا الان خسته و تشنه رسیدن به آب و دارن قلپ قلپ آب می خورن . حالا تو برو بشین و از عفت و عصمت و نجابت  براشون بگو  یه دری وری بهت میگن و میریزن سرتو تا میخوری کتکت میزنن که عصمت جون یادت بره! اینقدر شعار کشکی نده!

 

اصلا چی کار به کار این طفل معصوما داری؟ طفلکا یه ماه با شور و شوق پول تو جیبی هاشونو جمع می کنن به امید اینکه بعدش بیان یه تخته حشیش سه گل افغان بخرن و دو سه ساعتی برن تو رویا!

 

 چرا عیششونو منغض می کنی؟

 

                                                                ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 3:3  توسط مرسده  | 

دوباره پاییزه ... فصل تولد من...

۱۸ روز از ۱۸ سال گذشت... ۱۸سال از ۱۷مهر ۱۳۶۷...

دیگه منم از مرز رد شدم ... بیشتری ها ( شما بخونید همه) رد شدن از این مرز رو دوست دارن و ۱۸سال منتظرن تا ویزا بگیرن و از این مرز بگذرن! حتما گذرنامه من هم ۱۸ تا شمع رو کیکم بود !!!

به نظر من ۱۸ سالگی فقط گرفتن گواهینامه یا پاسپورت نیست... ۱۸ سالگی این نیست که حق رای داری یا اینکه امضات ارزش داره یا می تونی وکیل بگیری و ۱۲ شب به بعد هم تو دیسکو رات میدن... ۱۸ سالگی خوردن الکل هم نیست...

۱۸ سالگی  واسه من یعنی وقت تایین کردن راه و دنبال کردن یه هدف!!! یعنی شروع  کنم به پیدا کردن پاسخ پرسش هایی  که  تو این ۱۸ سال طرح کردم ! 

بالاخره باید نگاهمو مشخص کنم ...  باید روشم معلوم بشه ... کار آسونی نیست!   میخوام قبل اینکه ۸۱ سالم بشه به هدفم رسیده باشم ! 

گذشته از این حرفا تصمیم گرفتم تا مدت نامعلومی نوشتن این وبلاگ رو کنار بذارم ...دوست دارم وقتی برگشتم نگاهم روشن تر شده باشه و به درگیری ها ی وجودم و شک و تردیدهام  پایان داده باشم  ...  می خوام برم...  دلیل این کم رنگ شدن های اواخرم هم همین بوده !!!

پس  از اینجا از همه شما رفقای بامعرفت و عند صفای مجازیم که برام به اندازه دوستای غیرمجازیم با ارزشید خدافظی می کنم ...

                                                                    خدا نگهدارتون    

                                                       (به قول سنجد: برمی گردم! حتما هاااا)

 

اگر گفتم خداحافظ  نه اینکه رفتنم ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ  واسه اینکه نبندی دل به رویا ها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

                                                        خداحافظ ... همین حالا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 0:0  توسط مرسده  | 

ادبیات ایران در سی. سی. یو

 
 
وقتی قراره از ایران برامون مسافر بیاد لیست سفارش های من از همه بلند تره یک چمدون کتاب و فیلم و مجله ... شاید بهم بخندین و بگین این دختره مخش تاب برداشته که از ایران سفارش فیلم و کتاب میده !!! اما به نظر من بهترین و با صرفه ترین سوغاتی از ایران همین کتاب و فیلم و بس البته بگذریم از هله هوله ها و خوراکی های خوشمزه
 
نمیدونم که چرا با اینکه کتاب تو ایران ارزونه ما اینقدر کتاب خون کم داریم(!) در صورتی که میشه با پول یه ساندویچ یه کتاب خرید یا اگه از خیر خوردن یه پیتزا و مخلفاتش بگذریم میتونیم چند تا کتاب خوب بخریم
 
 
واقعا فاجعست وقتی میبینیم بیشتر کتابامون در تیراژ 1000 یا حد اکثر 2000 تایی چاپ میشه وقتی بشمریم که ما چند تا دانشجوی ادبیات داریم وچند نفر به سینما و نمایش و هنرها علاقه مند اونوقت عمق فاجعه رو میفهمیم بیشتر میسوزیم وقتی که نگاهی به تیراژ کتاب های 20 سال قبل میکنیم اونوقتا  تیراژ 5000 جلد بود جمعیت 40 میلیون نفر  الان تیراژ 2000 نسخست و جمعیت 75 میلیون !!! آخه مشکل از کجا آب میخوره ؟ چرا ملت کتاب نمیخونن؟ چرا باید تیراژ کتاب های ما از کشور های عربی کمتر باشه در صورتی که ما سابقه فرهنگ چند هزار ساله داریم ! نویسنده ها بد مینویسن یا مردم حوصله کتاب خوندن ندارن ؟ کتاب گرونه یا ملت  خوردن ساندویچ  و پیتزا رو به کتاب خریدن ترجیح میدن؟ 
 
اینجا تو آلمان یه کتاب معمولی بدون عکس به پول ایران 30 هزار تومنه در صورتی که اگه همین کتاب به فارسی چاپ بشه قیمتش چیزی کمتر از 2 هزار تومنه ! فقط فرقش اینه که مردم اینجا کتاب میخونن اما ایران نه !
درسته که مردم اینجا به یورو حقوق میگیرن  و تو ایران به ریال خرج میکنن اما اگه یکم اهل مقایسه باشید میبینید به نسبت این حقوق ریالی باز هم کتاب مفته !
 
مردم ما خسیس نیستن برای یه نوشابه 1500 تومن پول میدن اما حاظر نیستن 1000 تومن برای کتاب خرج کنن یه مثله دیگه هم اینه که مردم ما بی حوصله هستن و ترجیح میدن تلویزیون نیگاه کنن یا به جای خوندن کتاب فیلمشو ببینن چون هنوز لذت خوندن رمان رو نچشیدن ! سیاسی زده شدن و بیشتر دنبال صفحات سیاسی روزنامه ها هستن... اینترنت میرن ...چت میکنن ...همه اینا به اونجا میرسه که تیراژ کتاب تو ایران کمتر از 2 هزار جلده و این یعنی فاجعه !!!
 
من الان دارم کتاب اوستا  کهن ترین گنجینه مکتوب ایران باستان رو میخونم یه چیزی حدود 650 صفحه خیلی باحاله کلی  روشنم کرد   کم مونده برم دینمو عوض کنم و زرتشت بشم بهتون پیشنهاد میکنم اگه ایرانی هستین و مسلمون حتما برید سراغش از عمد میگم مسلمون که کلی روشنتون میکنه من کلی چراغونی شدم
 
شاید پست بعدی رو درباره زرتشت نوشتم (خواب به خواب برم اگه این کار رو نکنم)
 
حالا به جای نفرین کردن نویسنده این وبلاگ برین 4 تا کتاب بخونید
 حسابتون با کرام الکاتبین
 
کتابی باشید
مرسده 
 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 17:55  توسط مرسده  | 

میگن سر کوه یه گیاهی در میاد اگه یه مثقالشو با اشک مورچه و چرک ناخون مرده و پیش آب پسر نابالغ قاطی کنی و بخوری میتونی زود به زود وبلاگتو آپ کنی!!!

چون انجام این کار بس ناخوشایند است بنده زاده  دیربه دیر خدمت میرسم و افاضات  میفرمایم ! ( واییییی چه کارا که نمیکنم من )

 

ما (یعنی من و خودم) کلی حرفای گرانقدر ... خوب..... کارگشا..... استراتژیک .. انگیزه مدار ...شوریده وش.... کاریزماتیک....(و سایر لغاتی که تازه  یاد گرفتم) داشته که خوب یه سری رویداد های یوهویی و غیر یوهویی دلیل براین شد که دوردنیای مجازی رو آجر کشیده و به دنیای غیرمجازی و مشغولیاتش پردازیده شود!

 

مهم ترین.... برجسته ترین....قلمبه ترین .... گنده ترین و تاریخ مصرف گذشته ترین رویداد  جام جهانی 2006 آلمان بود ( دیگه دلیل از این موجه تر؟) خب دنبال کردن بازیکنان ااااا ببخشید بازی ها اصلا کار آسونی نیست !! اول از همه باید خودتو گرم کنی و کفش مناسب هم بپوشی که موقع پی گیری کردن لیز نخوری !! تازه از همه مهمتر حنجرتو تقویت کنی که بتونی از خودت صداهای هنجار و ناهنجار تولید کنی ما (همون من و خودمو جمعی از پایه ها ) این عمل مهیج ناک رو پشت سر گذاشتیم و یک ماه تمام فقط  : بوق...جیغ...داد....بوق...پرچم... سوت.... جیغ....بوق...پرچم... بوق... از خودمون در کردیم ...

 

همه اینا یه کنار شگفتی ساز شدن تیم ملی قشنگمون هم به کنار...( چی میمونه وسط هیچی!!) ای ناز بشن الهی این برو بچ کوشا و زحمت کش و با غیرت و ورزشکار و مو قشنگ و توپ و ...

 

آقا دوباره ایران حماسه ساخت ای بترکه چشم حسوداش الهی ! ما تونستیم با کمال حیرت و تعجب و انگشت به دهن موندنونگ یک امتیاز از جام بگیریم ! ما واسه خودمون یه پا یونان بودیم و نمیدونستیم !!!

 

حالا این که گذشت درست که حذف ایران باعث اشک ریزون شدن من جلوی انزار عمومی ( از جمله پرتغالی ها و مکزیکی ها) شد اما من با صدای بغض آلود و پرچم ایران به دست تکون دادنونگ  داد  زدم : امسال نشد 4 سال دیگه این جام نشد جام دیگه ....و چشم امید مو میدوزم به سردار ( ا... برادر نگاهت را...)

 

ایران دردم هم با قهرمانی کله پیتزایی ها التیام داده شد و پرچم ایتالیا به دست و  Totti به تن  دور دروازه برلین دوییدمو سروده دلاوران... نام آوردن... به نام یزدان پیروز باشید رو براشون خوندم و به پرتغالی ها و آلمانی ها زبون درازی کردم !

جام جهانی یکی از خاطره انگیز ترین شلوغ ترین و باحالترین خاطرات من در غربت بود ! ( خب بود که بود!)

 

آفتابی نشدن من یه دلیل دیگه هم داشت ... اونم امتحانات نهایی ! آقا ما نخوایم ادای درس خونارو در بیاریم باید کیو ببینیم ؟؟؟ به هرحال خودمو کچل کردم ( بیا ببین اگه یه تاره مو رو سرم دیدی هرچی میخوای بگو) آی کیوی قد کفش دوزکیم به ته کشید و در یک عمل انتحاری و حزب الله گونه امتحانامو دادم و نمره های اشتعال زا تحویل گرفتم و بالاخره 10 سال درس و مشقو تخته و معلمو غیبت و کیف و مدادو تموم شد یه مدرک متقارن با مخلوطی از ماست و آب و خیار دادن دستمون که بریزمش تو کاسه و بریم کالج های محلی ثبت نام کنیم... هرچه پیش آید.. خوش آید...

 

و بعد هم بعد از مراسم خداحافظی  از همکلاسی های گرام ( که تعریفش خود پست دیگه ای میطلبه) به تعطیلات تایستانی سلامی دوباره دادیم !!!

 

ای 6 هفته تعطیلات  تابستان انگیز و گرمناک و کولر لازم   سلام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 12:24  توسط مرسده  | 

بیوگرافی

مرسده اومده ..... چی چی آورده؟ وبلاگو مطلب ..... باصدای چی ؟ کلیک کلیک

 

سلام بالاخره آستینمو زدم بالا چادر رو بستم دوره کمرم کلنگ این وبلاگو زدم ! میخوام مطلب اولو اختصاص بدم به خودم (واه واه واه چه از خود راضی!!) آخه از اون جایی که هر کتابی با یه مقدمه و هر مقدمه با بیوگرافی نویسنده شروع میشه میخوام حرفه ای عمل کنم آره قربونش!

 

صبح بود.... بارون میومد ... خوب آخه پاییز بود 17 روز از مهر 67 میگذشت که صدای ونگ ونگ من تو اتاق زایمان بیمارستان اقبال تهران به هوا پخش شد (شایدم پاشید) مامانم میگه اول صدام اومد بعد خودم (این یعنی آینده خوانندگیم روشنه)

 

خلاصه که با اومدن من 3 کیلو و 200 گرم ! به وزن زمین اضافه شد  یه نیم متری هم قدم بود ! بابام تا فهمید دخترم کلی بالا و پایین پریدو از خودش ذوق در کرد که یوهووو دخمل دار شدم و البته بعدشم یادش افتاد که یوهوو پدر شدمو اینا . وقتی ازش  پرسیدم از دنیا اومدن مهسا و علی هم اینقدر خوشحال شدی گفت هر گلی یه بویی داره... خوب مجبور بود اینو بگه چون جفتشون کنار دستش بودن.......

 

روزا اومدنو رفتن.....

از سه چهار سالگی بهونه میگرفتم و با اون لهجه ضایع و بچگونه غر میزدم که: ماما چرا من نمیرم مردسه بودابودی باسیه ؟ ( ترجمه : مامان چرا من نمیرم مدرسه با مدادو خودکار بنویسم؟) مامانم میگفت آخه انیشتن تو هنوز کوچولوییی! منم  میرفتم  دمه درو بهش بچه هایی رو که روپوشو مقنعه پوشیده بودنو نشون میدادمو  از خودم عربده در میکردم که : اونا قده منن که؟؟؟؟؟؟ ها ؟ ها؟ ( با لهجه سحر ناز اون زمون) خوب آخه آی کیو من قده ایکیو سان هم نشده بود هنوز !

 

با هر دنگو فنگی بود منم بزرگ شدم و به تنها آرزوم رسیدمو رفتم اکابر..... یاده دبستان خوشنویسان و اون مدیر چشم سبزه عینک نوک دماغیش بخیر که همه مثله هاپو ازش میترسیدیم ... یا خانوم سیاه پوش که آدمو یاده اسکریم موویی مینداخت خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

 

بعدشم دوره راهنمایی شروع شد که سهمه من از مدرسه هاجر فقط یک سال بود ... اما همین قدر هم واسه جفتک چارگوش انداختن من کافی بود .. یادش بخیر مهیا ... مهرنوش... ملیحه... سمانه..... کجایید که مرسدتون افتاده این گوشه ها ؟

 

 

شهریور 80 به صورت یه هویی کوله پشتیمونو برداشتیمو رفتیم فرودگاه مهر آباد به صورت خیلی یه هویی تر پریدیم آلمان .( این پریدن کلی ماجرا داره که شاید روزی روزگاری براتون تعریف کنم )

 

 

و این شد که 13 سال خاطره و 13 سال آدمای دوست داشتنی که باهاشون بزرگ شده بودم بای پرد کردمو اومدم این ور جوق !!!

 

تا حالا هم همه ماجرا ها .... سختی ها خوشی ها ... اشکو خنده ها دردها غربت ها ریختم تو 9 جلد دفتر خاطرات که شاید روزی یه ناشری پیدا کردم که خواست پولشو آتیش بزنه اون وقت میدم چاپشون کنه... یکی یه نسخه هم براتون میفرستم ( صفحه اولشم امضاء میکنم )

 

 

یه روز بر میگردم  واسه  همیشه .........

پس وعده ما همون سالن فرودگاه ..........

 

 

 

                     قربان شما                         مر3ده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 17:7  توسط مرسده  | 

كي واست قصه ميگه شبا كه خوابت نميره

                                                               كي پا به پاد مياد وقتي كه بارون ميگيره

كي   وقتي  تشنته تو  ابرا  بلوا ميكنه

                                                             اگه  يه جرعه آب بخواي كوير و دريا ميكنه

يه شب موي تو رو به صدتا مهتاب نميده

                                                            خودشو ميسوزونه وتن به سايه وآب نميده

اون منم كه عاشقونه شعر چشمات و ميگفتم

                                                   هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي افتم

هنوزم مياي تو خوابم تو شباي بي ستاره

                                                         هنوزم ميگم خدايا كاشكي برگرده دوباره

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:55  توسط مرسده  |